شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
معرفى كتاب 42
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
خوانده گفته بودم كه . . . ( 274 / 4 تا 5 ) ، صحيح اينست : « خوانده و استعادهء . . . خوانده و گفته بودم » . بنده مكلّف نبودم اغلاط مترجم را رفع كنم ، فقط بتصحيح مواردى كه كاتب خطا كرده بود پرداختم . 5 ، فعل مستقبل معلّق به فعل ماضى : انسان مىخواهد بگويد در فلان زمان گذشته مىدانستيم كه مثلا فرداى آن روز « چنين و چنان خواهد شد » ؛ در گذشته بنا بود كه عن قريب واقع شدنى باشد ؛ در شرف آن بود كه بشود ؛ نزديك بود كه چنين بشود و نشد ؛ و از اين قبيل . در اين ترجمه آن مستقبل معلّق به ماضى را بصيغهء « خواست شدن » و « خواست كردن » بيان كرده است : اگر چنان كه توقّف مىكرد تا اين جماعت با جمعيّت رسيدن ، انبوهى خواست شدن كه . . . ( 53 / 19 ) ؛ اگر آن روز مبارزت مىنمودند كارى شگرف خواست شدن ( 63 / 16 ) ؛ رشحهء استعطافى كه از سر عجز مىكردند چه اثر خواست كردن ( 25 / 4 تا 5 ) ؛ خونها كه در ساير بلاد هدر خواست شدن به تدبير او در تبريز محقون ماند ( 252 / 15 ) . در تاريخ بيهقى نيز آمده است : خواست كه شورى بزرگ بپاى شود ( چاپ فيّاض 187 ) ؛ و در تاريخ ابن بيبى هم هست : فتحى بزرگ و غنيمتى تمام لشكر اسلام را از پردهء غيب چهره خواست گشاد و نزديك بود كه . . . ( ج 1 چاپ عدنان ارزى و نجاتى لوغال 106 ) . 6 ، فعل مفرد راجع بفاعل جمع ذى روح : قبايل ترك و ختاى مستأصل گشت ( 10 / 10 تا 11 ) ؛ قرب چهار هزار ( يا چهار صد ) آدمى از لشكر او بدان طرف از آب خلاص يافته بود ( 113 / 7 تا 8 ) ؛ از طرفين خلقى بسيار كشته شد ( 119 / 10 ) ؛ جز سه محلّه نماند كه تمامت مردم آنجا متراكم و مزدحم شده بود ( 124 / 19 ) ؛ چهار هزار مرد بكرمان رسيد ( 126 / 7 ) ؛ لشكر كفّار برسم خود در برابر سلطان گروه گروه بايستاد ( 169 / 13 تا 14 ) ؛ بقاياى هردو لشكر